غزل بزرگ

همه بت‌هاي‌ام را مي‌شکنم
تا فرش کنم بر راهي که تو بگذري
براي شنيدن ساز و سرود من.

همه بت‌هاي‌ام را مي‌شکنم  اي ميهمان يک شب اثيري‌ي زودگذر!

تا راه بي‌پايان غزل‌ام، از سنگ‌فرش بت‌هائي که در معبد

ستايش شان چو عودي در آتش سوخته‌ام،

 تو را به نهان‌گاه درد من آويزد.


گرچه انساني را در خود کشته‌ام
  گرچه انساني را در خود زاده‌ام
گرچه در سکوت دردبار خود مرگ و زنده‌گي را شناخته‌ام،
اما ميان  اين هر دو شاخه‌ي جدامانده‌ي من!

ميان اين هر دو

 

 

من

لنگر  پُررفت‌وآمد  درد تلاشِ بي‌توقف خويش‌ام.
...

                                                                                               ((احمد شاملو))

/ 16 نظر / 10 بازدید
نمایش نظرات قبلی
گلبانو

سلام مدتی امتحان داشتم و چون کار هم می کردم سرم به شدت شلوغ بود و نمی توانستم وبلاگم را آپ کنم يا به وبلاگ دوستان سر بزنم. عذرم را بپذير. مطلب جالبی بود

نگار

آغاز از سر خط . . . به روزم.....

نسرین

سلام عزيز خيلی زيبا بود ....

با نوی باران

نسرین جان سلام شعرزیبایی بود ممنون از حضورت شاد باشی

سارا

سلام.به روزمhttp://www.sarah.persianblog.ir/

مرتضی

سلام. چه شعرهای زیبایی انتخاب کردی. از اون بهتر اینکه اسامی شعرا رو هم نوشتی. به ما هم سر بزن. موفق باشی...

ناصر

سلام .. چه زيبا می زنی ای دل..! جالب و پر از معانی . ******************* بي خبر نماني ! امسال که به سفره‌ پاييز نیامده و قاصدک رفته نمکي نخورده ام خيالِ خودم را خوش کرده‌ام که پر مي‌شوم از پرستو آن وقت خودم را کوچ مي‌دهم به آنجا که پروانه ها را سهمي از آسمان مي بخشند و هيچ انساني عصيانِ مرگِ مورچه‌اي را به دوش نمي‌کشد و بعد تمامِ پروانه ها را پرستو مي‌مانم که سالهاست تنفسِ هواي رفتن را تشنه مانده ام !

ناصر

مرسی از اينکه سر زديد . لينکيدمتان !

امين؛ پس از باران

سلام ممنونم که سر زدی لطف کردی سر زدی وبلاگ زيبايی داری خوشحال ميشم اين ارتباط وجود داشته باشه قربانت باز هم منتظرت هستم شب چو ماه آسمان پر راز گرد خود آهسته مي پيچد حرير راز او چو مرغي خسته از پرواز مي نشيند بر درخت خشك پندارم شاخه ها از شوق مي لرزند

ساره

شعر نازنينی بود.لذت بردم