جاده خاموش است

                                   کافه گپ2

جاده خاموش ست، هر گوشه ای شب، هست در جنگل.
تیرگی صبح از پی اش تازان
رخنه ای بیهوده می جوید.
یک نفر پوشیده در کنجی
با رفیق اش قصه پوشیده می گوید.

بر در شهر آمد آخر کاروان ما زه راه دور -می گوید-
با لقای کاروان ما، چنان کارایش پاکیزه ای هر لحظه می آراست.
مردمان شهر را فریاد بر میخاست.

آنکه او این قصه اش در گوش، اما
خاسته افسرده وار از جا،
شهر را نام و نشان هر لحظه می جوید.
و به او افسرده می گوید:
«مثل این که سال ها بودم در آن شهر نهان مأوا»
مثل این که یک زمان در کوچه ای از کوچه های او
داشتم یاری موافق، شاد بودم با لقای او.

جاده خاموش ست، هر گوشه ای شب، هست در جنگل.
تیرگی صبح از پی اش تازان
رخنه می جوید.
یک نفر پوشیده بنشسته
با رفیق اش قصه پوشیده می گوید.

                                                                            49.gif نیما یوشیج 49.gif

/ 14 نظر / 8 بازدید
نمایش نظرات قبلی
ناصر

سلام.. زيبا بود رفيق ۰ خش خش برگهای زرد صدای پاییز بود و آغاز بستن پنجره ها کوچه تنها می شد با سوتهای بی وقت عشق و تدارکی ازلی در کار بود تا حادثه ی عشق در برخوردی ساده میان بادهای گیج پاییزی چشمان ما را تر کند

محمد صالح

سلام چند وقته به من سر نزديد منو قابل نمی دونيد يا سعادت ندارم شما بيايد منتظرتون هستم موفق ومنصور در پناه حضرت عشق

مرتضی(گره کور)

سلام. آپ می کنید بد نیست ی خبری بدین! آپم، ی سر بزن. موفق باشی...

مهسا

زندگي را جشن بگير .... ديروز رفته است ، فردا شايد هرگز نيايد ، تنها چيزي كه داري همين لحظه حال است. عالي بودي.سبز باشي.

آنجل

کاش در همان جاده های تاريک گم ميشد ميمرد مفقود الاثر ميشد اين نيما !