...!
ساعت ۱٠:٤٢ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۳ آذر ،۱۳۸۸  کلمات کلیدی:

به نام مهربان ترین مهربانان

سلامی دوباره!

عقل به احساس گفت:

 با وجود اینکه من برای آدمیزاد امنیت ایجاد می کنم چرا از تو پیروی می کنند؟

احساس خنده ای کرد و گفت:

آخه من در سرزمینی حکومت می کنم که در آنجا ترا راه هم نمی دهند .اینها به اون می گن سرزمین عشق.

عقل گفت :ممکنه از این سرزمین بیشتر برای من تعریف کنی.

احساس گفت:دراینجا کسی با کسی حرف نمیزنه. فقط تو چشمای همدیگه نگاه می کنن و با این نگاه تا عمق دل همدیگه رو می خونن.

زمین اینجا پوشیده از شقایق های وحشیه و آسمونش به رنگ آبی نیلی.

رودخونه هاش همیشه  ترانه یکی شدن را زمزمه می کنن

هیچ پرنده ای رو تنها نمی بینی وهمشون در حال پرواز با جفت خودشونن یا در کنار اون روی شاخه درختی نشستن و همسرایی می کنن

روز هاش با تشعشع نور آفتاب روشنه و شبهاش با درخشش ستاره ها و نور مهتاب

صدای بارش بارون در اینجا مانند نواختن چنگ توسط پریایه دریاییه

کسانی که در اینجا زندگی می کنند رختخوابشون زمین و رواندازشون آسمونه....

....یک دفعه عقل گفت :کافیه دارم دیوونه میشم

احساس گفت :درست گفتی اینها دیوونه هستند لذا  به تو احتیاجی ندارن

پ.ن:اینو تو یه وبلاگی خوندم به نظرم جالب اومد ...واقعا نظر شما چیه؟ چرا آدما بیشتر از عقلشون به احساساتشون توجه میکنن؟!متفکر