مهدی اخوان ثالث
ساعت ۱٢:۳۸ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٩ فروردین ،۱۳۸٧  کلمات کلیدی:

منزلی در دوردستی هست بی شک هر مسافر را

 اینچنین دانسته بودم ، وین چنین دانم

لیک

ای ندانم چون و چند ! ای دور

تو بسا کاراسته باشی به ایینی که دلخواه ست

 دانم این که بایدم سوی تو آمد ، لیک

کاش این را نیز می دانستم ، ای نشناخته منزل

که از این بیغوله تا آنجا کدامین راه

 یا کدام است آن که بیراه ست

 ای برایم ، نه برایم ساخته منزل

نیز می دانستم این را ، کاش

 که به سوی تو چها می بایدم آورد

دانم ای دور عزیز !‌ این نیک می دانی

من پیاده ی ناتوان تو دور و دیگر وقت بیگاه ست

 کاش می دانستم این را نیز

که برای من تو در آنجا چها داری

گاه کز شور و طرب خاطر شود سرشار 

می توانم دید

 از حریفان نازنینی که تواند جام زد بر جام

 تا از آن شادی به او سهمی توان بخشید ؟

شب که می اید چراغی هست ؟

من نمی گویم بهاران ، شاخه ای گل در یکی گلدان

 یا چو ابر اندهان بارید ، دل شد تیره و لبریز

 ز آشنایی غمگسار آنجا سراغی هست ؟