ساعت ٢:۱٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٥ دی ،۱۳۸٩  کلمات کلیدی: سهراب سپهری

منم زیبا

 که زیبا بنده ام را دوست میدارم

 تو بگشا گوش دل پروردگارت با تو میگوید

 ترا در بیکران دنیای تنهایان رهایت من نخواهم کرد

رها کن غیر من را آشتی کن با خدای خود

 تو غیر از من چه میجویی؟

 تو با هر کس به غیر از من چه میگویی؟

 تو راه بندگی طی کن عزیزا من خدایی خوب میدانم

 تو دعوت کن مرا با خود به اشکی .یا خدایی میهمانم کن

 که من چشمان اشک الوده ات را دوست میدارم

 طلب کن خالق خود را.بجو مارا تو خواهی یافت

 که عاشق میشوی بر ما و عاشق میشوم بر تو که

وصل عاشق و معشوق هم،اهسته میگویم، خدایی عالمی دارد

 تویی زیباتر از خورشید زیبایم.تویی والاترین مهمان دنیایم.

 که دنیا بی تو چیزی چون تورا کم داشت

 وقتی تو را من افریدم بر خودم احسنت میگفتم

مگر ایا کسی هم با خدایش قهر میگردد؟

هزاران توبه ات را گرچه بشکستی.ببینم من تورا از درگهم راندم؟

که میترساندت از من؟رها کن ان خدای دور

 آن نامهربان معبود.آن مخلوق خود را

 این منم پروردگار مهربانت.خالقت.اینک صدایم کن مرا.با قطره اشکی

 به پیش اور دو دست خالی خودرا. با زبان بسته ات کاری ندارم

 لیک غوغای دل بشکسته ات را من شنیدم

غریب این زمین خاکی ام.آیا عزیزم حاجتی داری؟

بگو جز من کس دیگر نمیفهمد.به نجوایی صدایم کن.بدان اغوش من باز است

قسم بر عاشقان پاک با ایمان

 قسم بر اسبهای خسته در میدان

تو را در بهترین اوقات اوردم

 قسم بر عصر روشن ، تکیه کن بر من

قسم بر روز، هنگامی که عالم را بگیرد نور

 قسم بر اختران روشن اما دور، رهایت من نخواهم کرد

 برای درک اغوشم,شروع کن,یک قدم با تو

تمام گامهای مانده اش با من

 تو بگشا گوش دل پروردگارت با تو میگوید

 ترا در بیکران دنیای تنهایان.رهایت من نخواهم کرد          
 
                                                                                          سهراب سپهری    

پ.ن:حیفم اومد شعر به این قشنگی رو که خوندم نذارم تو وبلاگم..گذاشتم تا هرکسی

که حتی فقط رد شد بخوندشو لذت ببره.. 


 
به نام گشاینده رمضان
ساعت ۸:۳۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٤ امرداد ،۱۳۸٩  کلمات کلیدی: رمضان

بهاری دوباره از راه رسید,بهاری دوباره که سبزه و گلش,آیات و کلمات و کتاب خداست و

شکوفه هایش مناجات های سحرگاهی که از هر مناره و گلدسته یه گوش میرسند.

آری رمضان است و خوان رحمت الهی گسترده.منادیان,همه را برسر این سفره

میخوانند:ای دل های غبارگرفته!بیایید و ازجام های این سفره برگیرید و زنگار دل بشویید

این روزها اهریمنان در غل و زنجیرند و دست هایشان از دل هایتان کوتاه,وقت را غنیمت

شمارید و دل را سرای دوست سازید.

اینک نسیم رحمت می وزد و دل های مرده را حیات می بخشد.مباد که بی نصیب

 بمانیم...

 


 
اعماق
ساعت ٤:۱٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٢ فروردین ،۱۳۸٩  کلمات کلیدی:

در پس هر واژه ای معنای عمیقی نهفته است

       که قلم من و تو قابلیت بیان آن را ندارد

            در پس هر موسیقی احساسی نهفته است

احساسی که از راز نهفته ای حکایت میکند

          که درکش جز با هماهنگ شدن با نُت های سازنده اش امکان پذیر نیست

   و  رازی که شرح حال نوازنده اش را بیان میکند

      دنیای عجیبیست...

    هرماده و کلمه و حرکت حکایت از ذره و حرف و جسم دیگری دارد

                و اینها خود حکایت از چیزهای دیگر

                            در عجبم...

       


 
 
ساعت ٩:۱٧ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٠ دی ،۱۳۸۸  کلمات کلیدی:

چه زود غبار میگیرند خاطره ها...

چه زود طفل نوپا گرمی دستان مادرش را فراموش میکند...

...

...

چه زود دیر میشود!

بیدارشو زیبای خفته

در این خلوت خاموش سکوت یاد توست که مایه ی دلگرمیم است

 

پ.ن:ناتوانم...

 


 
سکوت...
ساعت ۱:٠٤ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٧ آذر ،۱۳۸۸  کلمات کلیدی:

این روزها

           بیشتر ،سکوت میکنم

و سکوتم

         نه از بی حرفیست

از حرف هایست که سنگینیشان

                  مانع گفتنشان میشود

چند سالیست که بهار را ندیده ام

اما من

         هم چنان منتظرم

و روزها و ماه ها وسال ها در پی انتظارم

                         سپری خواهم کرد...

 


 
...!
ساعت ۱٠:٤٢ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۳ آذر ،۱۳۸۸  کلمات کلیدی:

به نام مهربان ترین مهربانان

سلامی دوباره!

عقل به احساس گفت:

 با وجود اینکه من برای آدمیزاد امنیت ایجاد می کنم چرا از تو پیروی می کنند؟

احساس خنده ای کرد و گفت:

آخه من در سرزمینی حکومت می کنم که در آنجا ترا راه هم نمی دهند .اینها به اون می گن سرزمین عشق.

عقل گفت :ممکنه از این سرزمین بیشتر برای من تعریف کنی.

احساس گفت:دراینجا کسی با کسی حرف نمیزنه. فقط تو چشمای همدیگه نگاه می کنن و با این نگاه تا عمق دل همدیگه رو می خونن.

زمین اینجا پوشیده از شقایق های وحشیه و آسمونش به رنگ آبی نیلی.

رودخونه هاش همیشه  ترانه یکی شدن را زمزمه می کنن

هیچ پرنده ای رو تنها نمی بینی وهمشون در حال پرواز با جفت خودشونن یا در کنار اون روی شاخه درختی نشستن و همسرایی می کنن

روز هاش با تشعشع نور آفتاب روشنه و شبهاش با درخشش ستاره ها و نور مهتاب

صدای بارش بارون در اینجا مانند نواختن چنگ توسط پریایه دریاییه

کسانی که در اینجا زندگی می کنند رختخوابشون زمین و رواندازشون آسمونه....

....یک دفعه عقل گفت :کافیه دارم دیوونه میشم

احساس گفت :درست گفتی اینها دیوونه هستند لذا  به تو احتیاجی ندارن

پ.ن:اینو تو یه وبلاگی خوندم به نظرم جالب اومد ...واقعا نظر شما چیه؟ چرا آدما بیشتر از عقلشون به احساساتشون توجه میکنن؟!متفکر


 
سفر
ساعت ٩:٤۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢۸ خرداد ،۱۳۸٧  کلمات کلیدی:

پس از لحظه های دراز
بر درخت خکستری پنجره ام برگی رویید
و نسیم سبزی تار و پود خفته مرا لرزاند
و هوز من
ریشه های تنم را در شنهای رویاها فرو نبرده بودم
 که به راه افتادم
 پس از لحظه های دراز
سایه دستی روی وجودم افتاد
 و لرزش انگشتانش بیدارم کرد
و هنوز من
پرتو تنهای خودم را
در ورطه تاریک درونم نیفکنده بودم
 که به راه افتادم
پس از لحظه های دراز
پرتو گرمی در مرداب بخ زده ساعت افتاد
و لنگری آمد و رفتش را در روحم ریخت
و هنوز من
 در مرداب فراموشی نلغزیده بودم
که به راه افتادم
پس از لحظه های دراز
یک لحظه گذشت
برگی از درخت خاکستری پنجره ام فرو افتاد
دستی سایه اش را از روی ئجودم برچید
 و لنگری در مرداب ساعت بخ بست
 و هنوز من چشمانم را نگشوده بودم
که در خوابی دیگر لغزیدم

                                                                              سهراب سپهری


 
مهدی اخوان ثالث
ساعت ۱٢:۳۸ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٩ فروردین ،۱۳۸٧  کلمات کلیدی:

منزلی در دوردستی هست بی شک هر مسافر را

 اینچنین دانسته بودم ، وین چنین دانم

لیک

ای ندانم چون و چند ! ای دور

تو بسا کاراسته باشی به ایینی که دلخواه ست

 دانم این که بایدم سوی تو آمد ، لیک

کاش این را نیز می دانستم ، ای نشناخته منزل

که از این بیغوله تا آنجا کدامین راه

 یا کدام است آن که بیراه ست

 ای برایم ، نه برایم ساخته منزل

نیز می دانستم این را ، کاش

 که به سوی تو چها می بایدم آورد

دانم ای دور عزیز !‌ این نیک می دانی

من پیاده ی ناتوان تو دور و دیگر وقت بیگاه ست

 کاش می دانستم این را نیز

که برای من تو در آنجا چها داری

گاه کز شور و طرب خاطر شود سرشار 

می توانم دید

 از حریفان نازنینی که تواند جام زد بر جام

 تا از آن شادی به او سهمی توان بخشید ؟

شب که می اید چراغی هست ؟

من نمی گویم بهاران ، شاخه ای گل در یکی گلدان

 یا چو ابر اندهان بارید ، دل شد تیره و لبریز

 ز آشنایی غمگسار آنجا سراغی هست ؟


 
← صفحه بعد